واقعی !

یک نفر از فرسنگ ها دور تر حواسش به من هست ، ایستاده دقیقن همون جا که ذهنم میگه
بند بند وجودم میدونه     
هست ، همین نشانه ها رو میگم ، که میتونم این دوری و با اون ها سَر کنم ...
یکی‌ از قشنگی های دنیا همینه 
همین که بدونی حواسش بهت هست و بدونه حواسم بهش هست ! 

یادمه !

همیشه از بچگی از فراموش شدن از ذهن کسایی که دوستشون داشتم و دارم ،  می ترسیدم و می ترسم 
برای همین همیشه به آدمای اطرافم که برام مهم بودن یادگاری هدیه میدادم 
مثلا خیلی کوچکتر که بودم ، سنگ ها و صدف هایی که از ساحل جمع میکردم و نگه میداشتم و کلی هم برام ارزشمند بودن  
بزرگتر که شدم داستان با بچگی کلی فرق کرده بود و این "فراموشم نکن ها "باز هم به همون دلیل بود ولی شاید نوعش عوض شده بود و دیگه سنگ و صدف و نقاشی و ... نبود و حتمن به خیلی هاشون هم نرسید این "فراموشم نکن ها " ، چون کلی نکنه اونطوری شه ! و نکنه اینطوری شه ! و نکنه فکر کنه ! کلی از این "نکنه ها "به ذهنم اضافه شده بود   
همه ی اینارو گفتم که برسم به اینجا که چقدر دلم تنگ شده و میشه برای آدم هایی همگی به یه دلیلی  یه روزی در زندگیم بودن حتی خیلی کم، ولی بودن  ،که ممکنه خیلی هاشونو دیگه نبینم یا در خوشبینانه ترین حالت برای مدتی نبینمشون   
قلب آدما ، بعضی آدما جدی جدی درد میگیره و دلشون جدی جدی تنگ میشه  
یادمه همشون ! همتون !  
برای همه ی آدما قشنگه فراموش نشدن !
از هم دریغش نکنیم !  
مگه زندگی چیزی جز همین یادهای کوچیکه !